گاه آنچه ما را به حقیقت میرساند خود از آن عاریست (شاملو)

 

 

 

 

دیدگانت شبیه باران نیست

تلاش مکن!

 

 

 

 

 چشمان خیسم    گواه تمام خواستن هاست

فریادهای سکوتم    ناظر این خستگی هاست

شکستن غرورم    برای این ناماندگاری هاست

قبول کردم و تن دادم   دیگر تو مال من نیستی

پس به خدا می سپارمت   ای نازنین ترین یار!

 

 

 

                         به سوی این سفرکرده خسته کسی چشم نمی اندازد

کسی خبر از این دلمرده ناماندگار نمی گیرد

تنها چند صباحی پیش یک دل بر این کویر باریده است

همیشه و هنوز خبرهایی سرد از جنس لرز!

چرا همیشه همه آنچه را که خوب و روز است میبینیم؟

مگر کسی که شب سرد را فقط با یک ستاره به سر میبرد

چه کم از آغاز بهار دارد؟

    هی   هی   هی  دریغا که نفهمیدیم!!

 

 

 

 

 

 

قاصدک آمد و باز

نه پیامی نه نوایی

که بیارد خبر از یار

قاصد ما رفته به خواب؟

یا که ندارد روی سفر؟

این که رفته به خواب قاصد ما نیست!

این بخت ماست!

دیگر از من و ما نمیگیرد سراغ

گویی یا همگی رفتگانیم ز  یاد

قاصدک قصه من را نشنیده

در شعرم بوی تو را نچشیده

قاصدک والگی من را که ندیده

گریه روزانه من را نشنیده

 

قاصدک:

دیر آمدی

من و دل سوختیم

فقط پاسدار خاکسترمان باش!

 

 

 

 

 

 

 

 

نظمی را که برای زندگی خود چیده ام

از باران آموخته ام 

 

 

در تمام لحظه های گریه

وجود بی حضورت را ناله

وصدای سکوتت را ذهنی خسته

وبوی زنبقی ات را دلی آشفته

درک کرد!

امروز اگر اشکی نیست

نه اینکه تو نیستی

بل

تو را در خیال بی خیالی ام که تازه آموخته ام

خط بردم!

 

 

 

هرگز نمی توانم فراموش کنم آن لحظه ای را

که به من گفتی :

تا نفس هست من نیستم.

 

 

گاهگاهی که تمام وجودم را سرمایی سخت فرا می گیرد

تنها فکر توست که به سوی مرداد می کشاندم

 

 

 

 

سیاهی را نمیدانم

رهایی را نمی فهمم

جدایی را نمی خواهم

کسی را دوست می دارم

ولی کس را نمی بینم