تبليغاتX
یک لیوان چای تلخ پررنگ - خستگی...
گاهی از دست نوشتهایم
هیچی واسه گفتن ندارم خیلی فکرم مغشوشه برگشتم به ۴ سال پیش روز از نو روزی از نو.

با کوچکترین حرفی که بهم نمی سازه واسه ۱ ساعت به هم میریزم. صد مدل قصه جور وا جور واسه خودم می سازم.

همه زندگیم شده کار. اعصاب درستی هم که ندارم. همه چیز رو هم که میریزم تو خودم.

حس میکنم دارن باهام بازی میکنن.

 

+ نوشته شده در  پنجم اسفند 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط هاشم |