تبليغاتX
یک لیوان چای تلخ پررنگ
گاهی از دست نوشتهایم

 

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

 چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

 ز من هر ان که او شد

چو دل به سینه نزدیک

 به من هر ان که نزدیک

از او جدا جدا من

 نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

 که تر کنم گلویی

به یاد اشنا من

 ستارها نهفتند

در آسمان ابری

 دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط هاشم | 

 

 

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو برمن مسکین حرام است

 

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

 

میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است

 

به میخانه امامی مست خفته است

نمیدانم که آن بت را چه نام است

 

مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است

 

برو عطار کو خود می شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است

 

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1386ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط هاشم | 

 

دلم از خیلی روزا با کسی نیست

تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست

شدم اون هرزه گیاهی که گلا

پرپر دستای خار و خسی نیس

دیگه دل با کسی نیس

دیگه فریادرسی نیس

آسمون ابری شده

دیگه خار و خسی نیس

بارون از ابرا سبکتر می باره

هر کسی سر به سوی خودش داره

مث لاکپشت تو خودم قایم شدم

دیگه هیچ کس دلمو نمی بره

دیگه دل با کسی نیس

دیگه فریادرسی نیس

آسمون ابری شده

دیگه خار و خسی نیس

ماهی از پاشوره بیرون افتاده

شاپرکها پراشون زخمی شده

نکنه تو گله بره هامون

گذر گرگ بیابون افتاده

دیگه دل با کسی نیس

دیگه فریادرسی نیس

آسمون ابری شده

دیگه خار و خسی نیس

 

 

 

 

+ نوشته شده در  هجدهم دی 1386ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط هاشم |