تبليغاتX
یک لیوان چای تلخ پررنگ
گاهی از دست نوشتهایم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هردم آیدغمی ازنوبه مبارک بادم

 

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط هاشم | 

ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
 
نیما یوشیج

 

+ نوشته شده در  دوم مرداد 1388ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط هاشم | 
حال که نیستی می نویسم

شب است!

صحبت از آغازی خواهم کرد که نمی دانم به کجا می رسد و انجامش کجاست

می ترسم

می ترسم ندانسته پا در رهی نهم که نمی شناسم

اما باز هم خوب است.

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1388ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط هاشم | 

دل من همي داد گفتي گوايي
كه باشد مرا روزي از تو جدايي

بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گوايي

من اين روز را داشتم چشم و زين غم
نبوده ست با روز من روشنايي

جدايي گمان برده بودم وليكن
نه چندان كه يك سو نهي آشنايي

به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبوده ست جز بيگنايي

بدين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا بدين زود سيري چرايي

كه دانست كز تو مرا ديد بايد
به چندان وفا اين همه بي وفايي

سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدين گونه مايل به جور و جفايي

دريغا دريغا كه اگه نبودم
كه تو بي وفا در جفا تا كجايي

همه دشمني از تو ديدم وليكن
نگويم كه تو دوستي را نشايي

نگارا من از آزمايش به آيم
مرا باش تا بيش ازين آزمايي

 

+ نوشته شده در  چهاردهم فروردین 1387ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط هاشم | 

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستي

 

 

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط هاشم | 
هیچی واسه گفتن ندارم خیلی فکرم مغشوشه برگشتم به ۴ سال پیش روز از نو روزی از نو.

با کوچکترین حرفی که بهم نمی سازه واسه ۱ ساعت به هم میریزم. صد مدل قصه جور وا جور واسه خودم می سازم.

همه زندگیم شده کار. اعصاب درستی هم که ندارم. همه چیز رو هم که میریزم تو خودم.

حس میکنم دارن باهام بازی میکنن.

 

+ نوشته شده در  پنجم اسفند 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط هاشم | 

آتشی را که آغاز گردیده نسیمی باید

گر نوزد ؟ هیچ ، مگر:

 مهار اشکی ناگزیر

هدف چه بوده زین مسیر؟

سر  به چه گرم کردی ام؟

ای همه هست و نیستی ام؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن 1386ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط هاشم | 

 

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

 چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

 ز من هر ان که او شد

چو دل به سینه نزدیک

 به من هر ان که نزدیک

از او جدا جدا من

 نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

 که تر کنم گلویی

به یاد اشنا من

 ستارها نهفتند

در آسمان ابری

 دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط هاشم | 

 

 

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو برمن مسکین حرام است

 

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

 

میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است

 

به میخانه امامی مست خفته است

نمیدانم که آن بت را چه نام است

 

مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است

 

برو عطار کو خود می شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است

 

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1386ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط هاشم | 

 

دلم از خیلی روزا با کسی نیست

تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست

شدم اون هرزه گیاهی که گلا

پرپر دستای خار و خسی نیس

دیگه دل با کسی نیس

دیگه فریادرسی نیس

آسمون ابری شده

دیگه خار و خسی نیس

بارون از ابرا سبکتر می باره

هر کسی سر به سوی خودش داره

مث لاکپشت تو خودم قایم شدم

دیگه هیچ کس دلمو نمی بره

دیگه دل با کسی نیس

دیگه فریادرسی نیس

آسمون ابری شده

دیگه خار و خسی نیس

ماهی از پاشوره بیرون افتاده

شاپرکها پراشون زخمی شده

نکنه تو گله بره هامون

گذر گرگ بیابون افتاده

دیگه دل با کسی نیس

دیگه فریادرسی نیس

آسمون ابری شده

دیگه خار و خسی نیس

 

 

 

 

+ نوشته شده در  هجدهم دی 1386ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط هاشم |