تبليغاتX
یک لیوان چای تلخ پررنگ
دست نوشتهای هاشم
 دل من همي داد گفتي گوايي

دل من همي داد گفتي گوايي
كه باشد مرا روزي از تو جدايي

بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گوايي

من اين روز را داشتم چشم و زين غم
نبوده ست با روز من روشنايي

جدايي گمان برده بودم وليكن
نه چندان كه يك سو نهي آشنايي

به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبوده ست جز بيگنايي

بدين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا بدين زود سيري چرايي

كه دانست كز تو مرا ديد بايد
به چندان وفا اين همه بي وفايي

سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدين گونه مايل به جور و جفايي

دريغا دريغا كه اگه نبودم
كه تو بي وفا در جفا تا كجايي

همه دشمني از تو ديدم وليكن
نگويم كه تو دوستي را نشايي

نگارا من از آزمايش به آيم
مرا باش تا بيش ازين آزمايي

 

|+| نوشته شده توسط هاشم در چهاردهم فروردین 1387  |
 

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستي

 

 

|+| نوشته شده توسط هاشم در شانزدهم اسفند 1386  |
 خستگی...
هیچی واسه گفتن ندارم خیلی فکرم مغشوشه برگشتم به ۴ سال پیش روز از نو روزی از نو.

با کوچکترین حرفی که بهم نمی سازه واسه ۱ ساعت به هم میریزم. صد مدل قصه جور وا جور واسه خودم می سازم.

همه زندگیم شده کار. اعصاب درستی هم که ندارم. همه چیز رو هم که میریزم تو خودم.

حس میکنم دارن باهام بازی میکنن.

 

|+| نوشته شده توسط هاشم در پنجم اسفند 1386  |
 

آتشی را که آغاز گردیده نسیمی باید

گر نوزد ؟ هیچ ، مگر:

 مهار اشکی ناگزیر

هدف چه بوده زین مسیر؟

سر  به چه گرم کردی ام؟

ای همه هست و نیستی ام؟

 

 

 

|+| نوشته شده توسط هاشم در سیزدهم بهمن 1386  |
 نه بسته ام به کس دل

 

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

 چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

 ز من هر ان که او شد

چو دل به سینه نزدیک

 به من هر ان که نزدیک

از او جدا جدا من

 نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

 که تر کنم گلویی

به یاد اشنا من

 ستارها نهفتند

در آسمان ابری

 دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

 

|+| نوشته شده توسط هاشم در بیست و هفتم دی 1386  |
 میخانه و مسجد

 

 

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو برمن مسکین حرام است

 

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

 

میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است

 

به میخانه امامی مست خفته است

نمیدانم که آن بت را چه نام است

 

مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است

 

برو عطار کو خود می شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است

 

|+| نوشته شده توسط هاشم در نوزدهم دی 1386  |
 

 

دلم از خیلی روزا با کسی نیست

تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست

شدم اون هرزه گیاهی که گلا

پرپر دستای خار و خسی نیس

دیگه دل با کسی نیس

دیگه فریادرسی نیس

آسمون ابری شده

دیگه خار و خسی نیس

بارون از ابرا سبکتر می باره

هر کسی سر به سوی خودش داره

مث لاکپشت تو خودم قایم شدم

دیگه هیچ کس دلمو نمی بره

دیگه دل با کسی نیس

دیگه فریادرسی نیس

آسمون ابری شده

دیگه خار و خسی نیس

ماهی از پاشوره بیرون افتاده

شاپرکها پراشون زخمی شده

نکنه تو گله بره هامون

گذر گرگ بیابون افتاده

دیگه دل با کسی نیس

دیگه فریادرسی نیس

آسمون ابری شده

دیگه خار و خسی نیس

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط هاشم در هجدهم دی 1386  |
 
و دیگر هیچ

الا

خدا نگهدار!!!!!

|+| نوشته شده توسط هاشم در بیست و چهارم مهر 1386  |
 
یه چند وقتی هست که حس و حال به روز شدن رو ندارم دلیلش رو هم نمی دونم البته شاید هم خیلی دنبالش نبودم .خیلی وقته سینما و تیاتر نرفتم .خیلی وقته بلند بلند نخندیدم .خیلی وقته با کسی کل کل نکردم و معمولا هر چی شنیدم رو تایید کردم .خیلی وقته موزیک با صدای بلند گوش نکردم .خیلی وقته صبح رو با روحیه خوب شروع نکردم. و خیلی وقته که زندگی نکردم ....

امروز میخوام از یه حس جدید حرف بزنم .

 

|+| نوشته شده توسط هاشم در ششم شهریور 1386  |
 
خسته ام ری را خسته

می آیی همسفرم شوی؟

دیشب خواب بارانی نیامده را دیدم ...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط هاشم در پانزدهم مرداد 1386  |
 
 
بالا